تبليغاتX
اندیشه عشاق

اندیشه عشاق

وبلاگی از جنس سکووووت

دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار

بود....

درست نمیدیدم...

دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه...

 از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود....

همیشه ازم دور بودی.... همیشه....

دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد....

دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...

دیشب دلم هوات كرده بود....

دیشب...

اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی...

حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..

دیشب شب بدی بود...


 


Image hosted by allyoucanupload.com

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت15:46توسط الناز | |

به انتهای شب كه می رسم
چیزی در درونم
انگار می میرد
آرام آرام ...
و خیالم كشیده می شود
در تاریكی
دیدگان تو
زمان می گذرد
و من
همچنان برای تو می نویسم
عجب برفی می آید
و من آوازم را
در سپیده برف پنهان می كنم
و بی تو
بی قرار می شوم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت15:43توسط الناز |

 

قایقی خواهم ساخت

پیش خواهم رفت

پشت دریاها

بر ساحل مهر

دختری با نگاهی مشتاق

و چمدانی که تمام تنهایی او  را پنهان کرده

بر پل چوبی خواهش مانده

باد گیسوانش را همه افشان کرده

مانده تا از آبی دریا برسد

زورق کاغذی سفر رویاها

و سکوتی که مرا می خواند

باید اکنون بروم

پارو بزنم

قوت  و باد موافق را ببرم

نکند انتظار از قامت تنهایی او سر برود

نکند پای لطیفش  اندکی خسته شود

نکند قطره اشکی بسپارد در آب

که بخیزد طوفان

و دل آبی دریا  همه جا موج شود

 

برایم کتاب بخوان

و مرا سوار بر بالهای حریر صدایت

به سرزمین رویاها ببر

ای الهه ی  مهربان حقیقت

 . . . . . .

تا معناي عشق را از تو دريابم.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت11:38توسط الناز | |


شب را دوست دارم!


چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد


 تا سر گرداني مرا ببيند .


 چون انتها را نمي بينم تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم


 شب را دوست دارم


چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند


شب را دوست دارم :


 چرا که اولين بار تو را در شب يافتم


 از شب مي ترسم :


 تو را در شب از دست دادم.


 از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم


 چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟


****************************************************

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت7:37توسط الناز | |

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند.

                          مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .


                                                         من اکنون صاحب دشتي قاصدکم.


                                      اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟؟؟

 

               

 

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت7:35توسط الناز | |

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه

 سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست

تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان

 میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا

 خانه کوچک ما سیب نداشت

این اپ من مثل بقیه اپ های عاشقی نیست.

ولی با اینک من اپ های عاشقی رو بیشتر ترجیح میدم

خواستم این دفعه متفاوت باشه.

تقدیم به شما .

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت18:48توسط الناز | |

شب نفس دارد و امشب من

                                           بی نفس در قفس خويش گرفتارم

می چکد از آسمان قطره بارانی

                                          ولی من در بر يک اير باران زا گرفتارم

کجاست آن دلبر نوشين بيانم

                                          که من در وصف عشـــق او گرفتـارم

شب تيره به پايان می رسد آخر  

                                         ولی مـــن بی کــس وتنهـــا گرفتــارم

ترا هرگز فراموشت نخواهم کرد

                                         که مـــن در قفس عشقت گرفتـــــارم

 

   

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت7:23توسط الناز | |